تبلیغات
درمان اعتیاد وب لژیون آقای فریدون جنابی - دلنوشته (مرده متحرک ) از مسافر محمد حیدری
اعتیاد یعنی مرده متحرک ،زمانی که در این منجلاب گیر کنی دیگر زنده نیستی ،زنده هستی ولی انگار که وجود نداری در جمع ها نمیتوانی حضور پیدا کنی نسبت به هیچ چیز حسی نداری که واقعا یک مرده متحرک است شخص معتاد


"مرده متحرک" به قلم مسافر محمد حیدری از لژیون۲۴

به نام قدرت مطلق الله

سلام دوستان محمد هستم یک مسافر از لژیون۲۴
سال‌ها بود که همه مرا مرده متحرک صدا میزدند یا در نظر خود یک همچین فکری میکردند که اغلب این اشخاص دوستان و آشنایان من بودند.
مرده متحرک یعنی عروسک خیمه شبازی، عروسکی که هر کسی بخواهد آن را بازی میدهد چون این عروسک حرکت میکند ولی بر حرکت خود فرمانروایی ندارد .
در افکار و اندیشه خود نیز باورم شده بود که زندگی در من جریان ندارد، مانند مرده‌ای بودم که فقط جدایی بین نفس و جسم در من صورت نگرفته بود وگرنه از بقیه جهات دیگر فرقی با مرده نداشتم، قادر نبودم درست فکر کنم،تصمیم بگیرم و حتی درست حرکت کنم، سال‌هاست که به این منوال گذشت و هر روز بیشتر خود را در نابودی مطلق می‌دیدم.

حتی کوچک‌ترین حسی برای ادامه بقا در من باقی نمانده بود (تشبیه به ادامه کسب و کار) که گاهی حرکاتی می‌کردم و دست و پایی می‌زدم تا بیرون کشانم خود را و متوسل به اشخاص و راه‌های گوناگون می‌شدم ولی هر بار بیشتر در باتلاق فرو می‌رفتم.

گاهی هم از آسمان‌ها و نیروهای غیبی کمک می‌خواستم(فقط غافل از اینکه باید از خود بخواهم از همه درخواست می‌کردم جز خودم شاید برای این بود که با خود بیگانه بودم)بی‌هدف شروع کردم یک‌بار دیگر امتحان کنم خودم را که آیا می‌شود دوباره بازگشت از این هبوط .

وارد مکانی شدم که متفاوت بود با مکان‌های قبلی و با قدم‌های قبلی، در اینجا افرادی بسیار را دیدم که شاید مثل خود من بودند ولی اکنون بسیار متفاوت، در اینجا دیدم پرواز انسان را ،

از نیستی به هستی و از قهر به مهر و از جهالت به دانایی

در همان ابتدا جذب شدم و یا شاید جذبم کردند، مانند قطره‌ای که به اقیانوس می‌ریزد قدم درراهش گذاشتم و خود را در آن حل‌شده دیدم و جریانش را احساس کردم، هرچه بیشتر وارد شدم بیشتر جذب شدم.قدم به سرزمینی گذاشته بودم که همه‌اش زندگی است دیگر خبری از پژمرده شدن نیست زیرا چیزی جز زندگی جریان ندارد. اینجا مرگ بی‌معنی می‌شود چون انشعابی است از آن مکان لامکان.

جالب‌تر اینکه در اینجا مرگ را پایان همه‌چیز نمی‌بینی بلکه سرآغاز خط دیگری خواهی دید که در مسیر حیات رقم خورده است، چشمه‌ای  است که سیرابی ندارد هرچه بنوشی تشنه‌تر خواهی شد و چنین است که زنده شدم و برای زنده ماندن تلاش می‌کنم. 

من اینجا خدا را دیدم خود را شناختم ،زندگی ،عشق و محبت را باور کردم.


نویسنده : محمد حیدری از لژیون۲۴




طبقه بندی: مقالات و نوشتارهای مسافر مهدی عباسی،
برچسب ها: دلنوشته ها، دلنوشته، دلنوشته های مسافران کنگره۶۰، درمان اعتیاد، وب لژیون آقای فریدون جنابی، دلنوشته های مهدی عباسی، مسافر مهدی عباسی،

تاریخ : پنجشنبه 30 شهریور 1396 | 10:05 ق.ظ | نویسنده : لژیون کمک راهنما جنابی | نظرات

مجتبی
یکشنبه 2 مهر 1396 02:12 ب.ظ
خداقوت محمد جان عالی بود
فریدون جنابی
پنجشنبه 30 شهریور 1396 10:20 ب.ظ
بااحترام....محمد عزیز خاندم بسیار حس خوبی را پیدا کردم و انرژی گرفتم آفرین بر قلمت ایشاالله خداوند کمک خواهد نمود ...یاعلی
پاسخ لژیون کمک راهنما جنابی: سلام به استاد عزیزم ممنونم از زحماتی که برای ما میکشید .برای شما ارزوی سلامتی و موفقیت میکنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

  • paper | چاله | قدس